آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا،حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی...
سنگدل این زودتر میخواستی....حالا چرا ؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست...
من که یک امروز مهمان توئم....فردا چرا ؟

نازنینا....، ما به ناز تو جوانی داده ایم....
دیگر اکنون با جوانان ناز کن...با ما چرا ؟

ای شب هجران که یکدم در چشم تو من نخفت...
اینقدر با بخت خواب آلود من....لالا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند...
در شگفتم من، ز هم نمی پاشد دنیا چرا ؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر...
این سفر راه قیامت می روی...تنها چرا ؟

|
+| نوشته شده توسط
محمد در جمعه دوم مرداد 1388
|