تبليغاتX
خواهد که سر آید شب هجران تو یا نه ؟

خواهد که سر آید شب هجران تو یا نه ؟

"هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود چیزی یاد نگرفتم"

"شطرنج"...

 

تازگي ها اگر وقتم پا بدهد دستي به شطرنج مي برم. مقابل کامپيوتر٬ لِول دو يا نهايتا سه آن هم همراه با یک لیوان چای مادرانه. یا در مراحل پیچیده تر بعد کلاس ها در مکانی به اسم "سیب"  با معیٌت دوستان. مي گويند شطرنج باز خوب لااقل تا پنج حرکت بعدي اش را درنظر ميگيرد و براي پنج حرکت بعدي حريف هم نقشه دارد. دودست چنگ زده توي موها با چشماني زل زده به صفحه شطرنج و گوله گوله عرق اساتيد بزرگ شطرنج دنيا از همين حدس و پيش بيني و بررسي صدها حالت ممکن حرکت مهره ها آب  مي خورد. بازي شطرنج براي من اينطوري نيست. موقع بازي تنها تلاشم حول اين محور است که با حرکت بعديم مهره هايم را به افتضاح نکشانم. مهره ام به باد نرود يا اگر ميرود يک مهره حريف را در کلاس خودش از ميدان به در کند.
از خيلي ها شنيده ام که زندگي را با شطرنج مقايسه کرده اند. طوري که بايد براي دفاع از منافع شخصي خودت در برابر دور و بري ها و اجتماع٬ پيش بيني و مهره چيني کني وگرنه شکست خورده اي. ولي حقيقتش من زندگي را اينقدر سخت نمي بينم. مقايسه ي بيجايي نيست بين زندگي و شطرنج ولي وقتي آدم دائم دارد هر حرکت ديگران را به حساب اينکه ممکن است چه برنامه اي براي پنج حرکت يا ده حرکت بعدش دارد نگاه مي کند و دائما به فکر دفاع يا پاتک زدن هست جايي براي آرامش نمي ماند. حاصلش چيزي نيست جز يک ذهن توهم توطئه اي با يک فشار مضاعف دروني که زندگي آدم را مختل ميکند.
من شطرنج باز خوبي نيستم. راستش اگر فازش نباشد روي لِول چهار کامپيوتر هم نميگذارم تا سريع کيش و مات نشوم. شايد توي زندگي هم گاهي وقت ها محکوم به بي سياستي بشوم. به ساده بودن. از طرف آدمهاي پيچيده اي که حریف قدری برایشان نبوده ام یا مهره خوبی برایشان از کار درنیامده ام. پیچیدگیشان را درک نميکنم و شايد درکم نکنند به طور متقابل.
آرامش اين سادگي را با هيچ چيز عوض نمي کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:34  توسط محمد  | 

می گذرد و می گزرد....،

زندگی ما انسانها ، اگه با دقت بهش نگاه کنی  از خیلی جهات شبیه به هم دیگه هستش ؛ به دنیا می آییم ، دوران کودکی به سرعت برایمان می گذرد،  در جوانی اغلب یک بار یا شاید بارهاعاشق می شویم ، کارهایی می کنیم اغلب ممنوعه ، به گفته اونچه دین و قانون می گوید ، همگی پیر می شویم و می نشینیم به گذشته مان نگاه می کنیم و بعضا افسوس می خوریم و برای خودمان "چرا" می سازیم و بعد می میریم.

با توجه به دوره جوانی می توان گفت که : هیچ انسانی - هر چقدر هم دانا و عاقل – پیدا نمی شود که در دوره ای از جوانی کارهایی کرده باشد که یادآوری آنها برایش زجرآور نباشد و نخواهد که دست کم از ذهنش پاک کند. اما من فکر می کنم برای گذشته ی بد، هر چقدر هم بد، نباید متاسف بود. چون ما در صورتی می توانیم ادعا کنیم که عاقلیم که قبل از این تحت نظر کسانی به فراگیری دروس اخلاقی پرداخته باشیم. در واقع همچین کسانی هستند که هیچ نقطه تاریکی در گذشته ندارند.

مطمئناً هم جوان هایی هستند که به دلیل اینکه پدر یا نیاکانشان آدم های برجسته ای هستند، از همان کودکی آنها را در چهارچوب های بسته فکری به فراگیری درس اخلاق و تزکیه نفس وادارشان کرده اند. چنین کسانی هیچ چیزی از گذشته شان برای کسی قابل پنهان کردن نیست، شاید در آینده و حتی همین الآن هم! روزنوشت های شخصی شان را بدون هیچ تغییری چاپ کنند و در اختیار همه قرار بدهند، اما من این آدم ها را بی مایه و سبک! می دانم ، چون از نسل کسانی هستند که به یک اصول مشخصی معتقد بوده اند و این اعتقاد به اینها ارث رسیده و هیچ چیزی از خودشان ندارند ، هیچ چیز را با تجربه به دست نیاورده اند، یک عقل ناقص و اصول غیرقابل انعطاف که هیچ به درد زندگی نمی خورد. چون زندگی ورای همه این چیزها باید تجربه شود . و تجربه مثل اعتقاد نیست که به آدم ارث برسد. در واقع مفهوم زندگی با تجربه کردن چیزهای بد یا خوب یا حتی مبتذل به دست می آید. شاید تصویر گذشته کسی مثل من که تحت تعالیم اخلاقی و اون چهارچوب ها بزرگ نشده ام زیاد جالب نباشد اما نباید در پی انکارش به دلیل اینکه مطابق سلیقه کسی یا کسانی نیست هم باشم، چون این پستی ها و بلندی ها این خط کج و معوجی که از گذشته تا حال با من آمده نشان می دهد که واقعا "زندگی" کرده ام و توانسته ام از وسط خوبی ها و بدی ها "من" یی را بسازم که براساس قوانین همین زندگی بنا شده. فکر می کنم این ساخت و ساز یک نقطه اشتراک دیگر برای اغلب آدم هاست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 1:27  توسط محمد  | 

رفتم که رفتم......

ما چون ز دری پای کشیدیم ...کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم... بریدیم

دل نیست کبوتر ...که چو برخاست... نشیند

از گوشه بامی که پریدیم ... پریدیم

رم دادن صید خود ...از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ...رمیدیم

کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است

انگار که دیدیم ندیدیم ... ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل وگلشن

گر میوه یک باغ نچیدیم ... نچیدیم

سر تا به قدم... تیغ دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم ...رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخنها

آن نیست که ما هم نشنیدیم ...شنیدیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 15:48  توسط محمد  | 

دست بکاریم تا مرد بروید مگر ........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 13:6  توسط محمد  | 

آرامش پس از طوفان

هیچ چیز هراس آوری در وجود ما، در زمین و شاید هم در آسمان نیست مگر چیزی که هنوز به زبان نیامده. آرام نمی گیری، مگر وقتی که همه چیز گفته شود، برای همیشه گفته شود. آنوقت بالاخره خاموش می شوی و دیگر از سکوت نمی ترسی.

پ ن : شایدم آرامشی پیش از طوفان....

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 2:28  توسط محمد  | 

ماه من

ماه من نماز آیات میخوانم وقتی گرفته ای


پ ن : ما هم که دائم کارمون شده نماز آیات خوندن .........
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 0:3  توسط محمد  |